داستان تموم شدن خیلی چیزا و شروع شدنای شاید !

سلام ...
خسته ...
خسته ...
خسته ...
چی م می رسه اون ور ؟
خسته از خودم ، از تو ، از ساک بستن ، از ندیدن ، نرسیدن . خسته از فرار کردن از فکر کردن به تو ...
کمتر از دوازده ساعت دیگه از این خونه می رم . حدود پونزده ساعت دیگه از خونه بزرگه می پرم . هیچ حس خاص وحشتناکی ندارم . نه خلی ذوق دارم ، نه خیلی ناراحت و دپرسم . انگار که یه اتفاق کاملن معمولی داره واسم می افته . نمی دونم بعدش قراره حالی م شه که چه بلایی سرم اومده ؟! یا شایدم قراره حالی م شه که اینجا که بودم چه بلایی داشت سرم می اومد ؟!!
فعلن فقط به تموم شدن این وضعیت فک می کنم . به رفتن ، یعنی به تموم شدن اضطراب های جمع کردن بار و بنه توی سی کیلو ، جا نذاشتن حتا یک نخود ... تموم شدن تلفن زدن ها و اس ام اس ها ... تموم شدن کپی پیست فایل هام از سی دی و کامپیوتر به لب تاپ ...  تموم شدن خودم ...


پی نوشت : ای کاش بتونم اونجا که رسیدم یه دل سیر بخوابم !

/ 9 نظر / 15 بازدید
مرتضی

سلام.. واقعن نمیدونم چی بگم...

یکتا

غزل ... غزل ... غزل ...

کرگدن

غزل بانوی عزیز ... سفر سلامت رفیق ... سفر بی خطر تاواریش ... همه اونایی که رفتن از این خونه بزرگ تقریبن همین حسو داشتن اما بعد که رسیدن اون یکی خونه شروع کردن به توصیفات رنگ و وارنگ از بهشت برینی که کاش زدتر برای تشرفش تلاش کرده بودند و این شروع کردند به سوزانیدن دماغ و ماتحت جا ماندگان ! ... اینه که برو و حالشو ببر رفیق همیشه خنده بر لب روزهای نه خیلی دور شعر و رفاقت ... هر جا هستی موفق و سلامت باشی ... مواظب خودت باش عزیز ... تا بعد ... تا اولین بعدی که اولین دیده هاتو بنویسی واسمون .

میثاق

دلم گرفت...بای

امیر

تو بالاخره رفتی؟ کشتی همه رو!!!راستی نخودو واسه چی میخوای اونجا که جا نذاشتی؟!!! راستی مرسی از زنگ زدنت واسه خداحافظی...منتظر پست جدیدتیم از اونجا

راحله

اگه هنوزم مثل چن سال پیش باشی اول از همه یه کافی نت پیدا می کنی و پست جدید رو می نویسی که خیلی هم نوستالژیک از آب در می یاد . اگر هم نه که نه دیگه ......هرچند اون موقع مسافر بودیم ولی این بار فرق می کنه ... من و علیرضا هم یادت هستیم . می دونی که بیشتر از همه منتظریم پات برسه به سن سیرو هرچند علیرضای ما عاشق پالرموس .

مهرداد نصرتی

سلام هم خودت می دونی و هم من و هم خدا که داری از چه چیزلیی در می ری.مطمئنا اونجا دیگه مادری نخواهد بود که احساس کنی مایه هجو روشنفکریته.که سنتیه.که.....آره می تونی جوابم رو با یه هجویه بدی ولی می دونی که دارم یه چیزایی رو می گم که آدما راحت بهت نمی گن.آدما دوست دارن همو خر کنن ولی من این طور نیستم.دستکم درباره آدمایی که یه روزایی جای درست و درمونی تو زندگیم داشتن و اگه الان دچار یه مازوخیسم مزمنن برای من انکار اون گذشته معصومانه شون نیست.هرجا می ری خوش بگذره ولی اول خودتو پیدا کن مریم جان.به امید دیدار.یاحق!

abedinet

تو نوشته هاتت کمی امید وخوش بینی رازیاد کن که آن نا ممکن می تونه هر غیر ممکنی را ممکن سازد

لبخندایرانی

سلام برشما 3مطلب اول وبلاگ شما را خوانديم واقعا عالي بود واززآن استفاده كرديم قالب وكدهايي راهم كه استفاده كرديد مناسب با وبلاگتون است وبلاگ لبخند ايراني از 4نويسنده و2طراح تشكيل شده كه با گذشت 4 ماه از افتتاح اين وبلاگ توانسته است نظر جمع كسيري از مخاطبان را به خود جلب كند شما هم مي توانيد به وبلاگ ما سربزنيد واگر از وبلاگ ما خوشتان آمد مارا با گروه لبخندايراني لينك كنيد و سپس خبر دهيد تا به ما وجمع دوستانمان بپيونديد با لينك شدن وبلاگ شمادروبلاگمان ،وبلاگتان به بيش از 120نفر از دوستان لينك شده ي ما معرفي مي شود ودرآخر خاطر نشان مي شويم كه وبلاگ ما وبلاگي مذهبي نيست بلكه در حال حاضر با ويژه نامه ماه رمضان در خدمتتون هستيم گروه وبلاگ نويسي لبخند ايراني