داستان ما و آن بت و آن بنز

سلام ...
اسباب کشی ، مزایای زیادی داره . مثلن این که یه بسته 500 تایی کاغذ A4 رنگی رو پیدا می کنی که چن سال پیش خریده بودی و هر چی می گشتی پیداش نمی کردی !!
یا مثلن این که چرک نویس های قدیمی ت رو پیدا می کنی و با خوندنشون یا حسابی می خندی ، یا حسابی گریه می کنی !
از بین نوشته هام ، یه شعر هزل پیدا کردم که حدود 8 سال پیش نوشته بودمش . دلم خواست اینجا بنویسمش . راستش گمونم هیچ وقت برای هیشکی نخوندمش یا جایی ننوشتمش !


بت من ای بت من ای بت من
با تو پالتو شده حتا کُت من
با تو احساس قناری دارم
خانه ای غرق بخاری دارم
با تو فرغون دلم چون بنز است
داخل کاسه ی چشمم لنز است
لنز تا داخل چشمم باشد
رخ خوب تو مجسم باشد
باغ همسایه پر از آلوچه ست
بت من باز میان کوچه ست
توی این کوچه کسی بت دیده ؟
یک نفر بنز مرا دزدیده
مادرم گفته که پیداش کنم
توی باغ خودمان جاش کنم
باغ ما میوه ندارد افسوس
خوش به حال ننه ی داش سیروس
داش سیروس خودش یک هالوست
لیک باغش پر سیب و آلوست
بنزمان رفته و پیدایش نیست
جای آن توی اتاقم خالی ست
بنزمان با بت من پیمان داشت
سینی چایی مان قندان داشت
چای ما تلخ و زپرتی شده است
رفته توی ده و قرتی شده است
چای بی قند کمی بی حال است
دفترم خالی از استدلال است
سینی و دفتر و قند و بت من
چقَدَر کج شده خط نت من
نت من مثل همان نت ها نیست
حس موسیقی ذهنم آنیست
می نویسم که دوتاری بزنم
لا به لای نه و آری ، بزنم !
بت من حس مرا دور انداخت
با چنین مغلطه کارم را ساخت
آه ! آقا ! دل من مجرم نیست
این همه عاشقی اش دایم نیست
نزن این قدر کتک ، ما را ، آخ !
کرده ای کله ی ما را سوراخ
بت من گفته که اقرار کنم
روی این حادثه ها کار کنم
گفته باید که بسیجی بشوم
مثل یک کیک هویجی بشوم
اگر این بار بسیجی بشوم ،
مثل انصار ، بسیجی بشوم ،
با شما مادر و خواهر باشم ،
وقت دلتنگی تان خر باشم ،
از بتم نام و نشان خواهی داد ؟
به دل من ضربان خواهی داد ؟
بت من گمشده و من منگم
مثل ماشین خودم می لنگم
بنز من رفته و بت هم رفته
توی این قافیه کُت هم رفته
باید انگار بسیجی بشوم
مثل انصار ، بسیجی بشوم
بی خیال غزل و دلتنگی
آه ! بازم که داری می لنگی !
×××
آره بابا ! دل من تب داره
مثل فانوس چمن تب داره
داری ما رو سر کار می ذاری
بت نمی خوام که تو هم تب داری
دل من مرغ و مسما می خواد
گشنشه ! ماهی حلوا می خواد
برو بابا ! دل تو خوش به همون
حاجی ممد که تویوتا می خواد
حاجی ممد که دلش خندونه ،
رفقایی همه ملا می خواد
ما کجا ، چایی و آلوچه کجا ؟
وقتی این دل نون و خرما می خواد
بهتره از بت و آبغوره نگم
دل من مرغ و مسما می خواد !

غزل کریمی


پی نوشت / با ربط یا بی ربط : این ، عین چرک نویس هشت سال پیش من بود ؛ بی هیچ اصلاحی ، بی هیچ اما و اگری ...

/ 2 نظر / 13 بازدید
حامد

هر چند من می خوام گاهی به اندازه خردک سر سوزنی به اینده تو و ادم شدن و شعور دار شدن تو ایمان بیارم اما تو نشون دادی همیشه که قابلیت ات در گند زدن به این ایمان های نو پا ستودنی است... این شعر واقعا نشون می ده که پیشرفت کردی! همین که دیگه از این شعرها نمی گی و پایه های عرش خداوندی رو نمی لرزونی خودش جای شکر دارد.. و حتی می خواستم بگم که وقتی خودت رو "ما" خطاب می کنی وادم ها حساب می کنی خودت رو خیلی بهت می خندم! و حتی تاج محل هم از رونق افتاد .. افریقا و کانادا رو هم که من از رونق انداختم.. دیگه چه جاهایی مونده غزل جان... تقسیم کنیم که دنیا سریع تر اباد شه!!!!

عباس

سلام...اثاث کشی ته بدبختی من بود چون تو فامیل حمال خوبی بودم الان دو سه سال ملت با کلاس شدن و کارگر می گیرن و با ما کاری ندارن ...یا حق