داستان صبحی که با ماها خیلی بیشتر از دو قدم فاصله دارد

سلام ...
چه قدر برایم خوشایند است بعد از این همه افکار مغشوش و سردرگمی های روزمره ی یک خانم تهرانی ، بنشینم " رو به روی شبکه ی محترم چهار " و دو قدم مانده به صبح نگاه کنم . آن هم فقط به شوق آن تیتراژ پایانی ش که آدم را همراه می کند تا در کوچه باغ های دور دست - دور دست برای یک خانم تهرانی - رهسپار شوی و کیف کنی . بعد ، صدای گرم آقاهه را بشنوی که می گوید : ... اما صبح دیگری در راه است !



پی نوشت : و البته صدای این آقاهه یک جورهایی هم حال آدم را می گیرد ! حال آدم را که یک خانم تهرانی است و آن صبح دیگر را دوباره در تمام سردرگمی ها و دلمشغولی ها و کوفت ها و زهرمارهای یک شهروند تهرانی به سر خواهد کرد !


پی نوشت 2 : پس من کی پولدار می شم برم دور و ور افجه یا لواسون یا داماش یا یه همچین جاهایی یه تیکه زمین بخرم که توش هر غلطی خواستم بکنم ؟!! راستش ، اون وخت شاید دیگه دو قدم مونده به صبحو فقط محض خاطر تیتراژ آخرش نیگا نکنم !

/ 6 نظر / 7 بازدید
کرگدن

ما ام دعا می کنیم زود زود یا لااقل یه کم زود ! پولدار شی و یه روز ما رو به ییلاقات مذکورت دعوت کنی به صرف شعر و نقاشی و دوغ و کباب و ریحون و سایر مخلفات !!

alireza

[گل]سعی کن آنچه را که دوست میداری به دست بیاوری در غیر این صورت مجبوری آنچه را که به دست می آوری دوست داشته باشی(( شکسپیر ))[گل] سلام سعی کن و مطمئن باش به اون چیزی که لایقشی میرسی

وحید

عجب جمله قشنگی گفته شکسپیر.کی هست؟

سینا

همه چيز را نميشه با هم داشت

سینا

همه چيز را نميشه با هم داشت