داستانم نمی آد

سلام ...

خیلی وخته یه مطلب نوشتم راجع به اون هفته ای که رفته بودیم برگامو واسه یکی از درسامون . ولی نمی دونم چرا اصن پا نمی ده اینجا بذارمش . حسش نیس ...

من خوبم . شماها خوبین ؟

/ 5 نظر / 6 بازدید
کرگدن

شکر ... از احوالپرسیای شما !

یوسف

سلام.. ایشالا که همه ایرانی ها سلامت باشند و در آزادی.. من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. ما که خوبیم به شکر خدا..[گل]

م ص

گاهی از دست خودم لجم می گیرد . مثل امروز که یک پیر مرد جلوم نشسته بود و هی داشت مرا موعظه می کرد . خدا اصلاح کند باعث و بانیش را !انگار باز معما گفتم . یادم هست دو سال پیش عباس معروفی در آن دوردست ها پنجاه ساله شده بود .توی وبلاگش این را نوشته بود . همین طور نوشته بود که شب آخر بودنش در تهران ، ساعتها رفته توی محله های قدیمی پرسه زده و گریه کرده .من فرداش رفتم بازارچه شاپور . خودم را از تماشای سرداب ها و حمام های پا به گود و دکان های ابزار و یراق فروشی ، خفه کردم و شوکت آن تماشا را به جای هدیه تولد تقدیم کردم به همه ی ایرانی های دلتنگ . آن روز کجا و امروز کجا ! اینها همه را برای تو نوشتم غزل خانم که اصلا نمی شناسمت . تو توی میلان همین طور خوب بمان ، من می شوم تقویم ایرانی ات . البته خوب ماندن هم سخت است هم هزار تا تعبیر و تفسیر دارد . پیر مرده می خواست حرفش ز مین نماند ، من می خواستم معروفی با سیر و گشت من تو بازارچه شاپور ، گریه کند . غزل !بهترین چیز دنیا ، دوست داستن است . بی دلیل و فلسفه ، دوست داشتن . همین .