داستان من و وقایع اخیر

سلام ...
حالم بد است . حالم بد است که ، یعنی هیچ چی م نیست ها ! به قول قیصر امین پور " رفتار من عادی ست " اما ... اما این روزها مدام به گریه می افتم . مادرم را می بینم و به گریه می افتم . یک فیلم احمقانه ی ایرانی می بینم و به گریه می افتم . توی یک فیلم می بینم زن و مردی با عشق هم دیگر را می بوسند و به گریه می افتم ...
کارم شده گریه ...
حالا بماند که شب که خسته می رسم خانه ، می زنم بی بی سی و معمولن بعد از مدتی گوش دادن به یک سری حرف های همیشگی راجع به کشته شده ها و زندانیان ، بغض می کنم و می زنم زیر گریه و های های ...
حالا بماند که عکس دخترکی دچار سو تغذیه را می بینم که در خود مچاله شده و آن طرف تر لاشخوری نشسته به انتظار مرگ قریب الوقوع دخترک بی نوا ... می بینم و حالت تهوع می گیرم . دل پیچه ای شدید که حتا گریه هم چاره اش نیست ...
...
اعصابم از وقایع انتخابات خورد است . اعصابم از مردم اطرافم که خیلی راحت می گویند هر که بازدداشت شده و هر که مرده حقش بوده خورد است ( باور کنید این شهر هنوز مردم نادانی دارد که صدا و سیمای عزیز تنها منبع مثلن آگاهی شان است ) اعصابم از این که دارم می روم هم خرد است ... اعصابم خورد است ملت ! می فهمید این را ؟!

 

پی نوشت : یک نفر بیاید به من حالی کند که پایان شب سیه سپید است !


پی نوشت 2 : یک نفر بیاید دست من را بگیرد نگذارد بروم !


پی نوشت 3 : یک نفر بیاید پرده را کنار بزند تا چشم اندازی اصلی کشورم را ببینم ...
چرا من دارم همین روزهای کوفتی از این خراب شده می روم آخر ؟ چرا من این قدر حالم دارد از همه چیز به هم می خورد ؟


پی نوشت هیچ کدام : یک نفر بیاید محکم مرا تکان بدهد ... من یخ زده ام ، تکان نمی خورم . من فقط چشم هام کار می کند که هی اشک می شوند ... یک نفر بیاد محکم مرا تکان بدهد !

پی نوشت جهنمی : عکس سهراب را که می بینم ، دیگر از همه بدتر ! آخر این بچه هم سن اشکان ما بود - دور از جان خواهر زاده ی نازنینم - هی پیش خودم فکر می کنم فکر کن فقط لحظه ای اگر ...
مادرش چه می کشد ؟ اصلن این بچه ...
اصلن این بچه ها ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
...

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Pariya

من با يه كيبورد عربي دارم مي نويسم نكي ديكتش خرابه! من اصرار مي كنم و تشويقت مي كنم كه بري يا بهتر بياي! بري و از اين جعبه ي به هم ريخته از اين جزيره ي كوجولوي دوست داشتني بيرون بياي و بقيه ي دنيا رو هم ببيني ممكنه دلت خسته شه تنها شه خوشش نياد اصلن اما اينم يه سفره مثل سفراي ديكه مي توني هر وقت خواستي بار و بنديلت رو برداري و بركردي هزينه داره اما همش مي ارزه به باز شدن جشمات به تجربه هاي تازه به دنياي نو و باز و مادرت... خوب اين مي تونم بكم تنها جيزيه كه اشكم رو در مياره تينجا اما بعد به اين فكر مي كنم كه ماكزيره كي تونستم عروس يه شهر ديكه بشم مي تونستم اصلن همون تهران باشم اما مثل خيلي هاي ديكه ماه به ماه نبينمش زندكيه ديكه اما خوشحالم كه از همين فاصله ي دور هر روز صداشو مي شنوم و به يادشم

پریا

اکنون اصلاح می کنیم> من اصرار مي كنم و تشويقت مي كنم كه بري يا بهتر بياي! بري و از اين جعبه ي به هم ريخته از اين جزيره ي كوجولوي دوست داشتني بيرون بياي و بقيه ي دنيا رو هم ببيني. ممكنه دلت خسته شه. تنها شه. خوشش نياد اصلن. اما اينم يه سفره مثل سفراي ديگه. مي توني هر وقت خواستي بار و بنديلت رو برداري و برگردي . هزينه داره. اما همش مي ارزه به باز شدن جشمات. به تجربه هاي تازه. به دنياي نو و باز. و مادرت... خوب اين مي تونم بگم تنها چيزيه كه اشكم رو در مياره اینجا. اما بعد به اين فكر مي كنم كه ناگزيره. مي تونستم عروس يه شهر ديگه بشم. مي تونستم اصلن همون تهران باشم اما مثل خيلي هاي ديگه ماه به ماه نبينمش. زندگيه ديگه. اما خوشحالم كه از همين فاصله ي دور هر روز صداشو مي شنوم و به يادشم

پریا

در ضمن من هم زیاد ترسیده بودم روزای آخرم تو ایران. زیاد شک می کردم. خیلی با دوستام حرف زدم و تصمیم گرفتم بیام اینجا. و الان هم خوشحالم از تصمیمی که گرفتم. هیچ تضمینی وجود نداره که تو، جایی دور از وطنت قراره خوشبخت تر شی اما چیزی که من بهش اطمینان دارم تجربه ی این رفتنه و یاد گرفتن خیلی چیزهای تازه که با اون دیدی که من از تو دارم فکر می کنم برات خیلی قشنگ می تونه باشه. باید قوی باشی و باید به همه ی امیدها و آرزوها و هدف هایی فکر کنی که از اول به خاطرشون این تصمیم رو گرفتی و کار رو شروع کردی. برات آرزوهای خوب دارم و دوست دارم ببینمت اینجا :) میدونی که همسایه میشیم !

ناشناس

دوست ندارم ناامیدت کنم ولی شب سیاه را متاسفانه پایانی نیست چه برسه به سپیدی!!

هادی

همه حال بدی داریم [ناراحت][ناراحت] حالا کجا به سلامتی؟

مانا

نمیتونم بهت بگم گه پایان شب سیه سفید است...چون که خودمم وضع تو رو دارم.به همین بدی ...به همین لوسی هم اشکم دم مشکمه...

سینا علیمحمدی

سلام غزل خانم اولندش پايان شب سيه ان شا ء الله سبز است دومندش شما گريه مي كنيد و ما گريه مي كنيم براي اين كه امثال شما از اين مملكت مي روند شمائي كه فقط صدا و سيماي جمهوري اسلامي منبع آگاهي بخشتان نيست و تا وقتي امثال شما برويد ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم ما گريه مي كنيم .... خسته شدم اينقدر گريه كرديم پس لطفا نرويد

مهران

چشم جهان خفته ، عاشق خون گرید . . .

هستی‌

نه غزل جان، من داستان‌های زن رو نمینوشتم، احتمالا با کسی‌ اشتباه گرفتی‌.

جانيوز

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم دل در تب لبیک تاول زد ولی ما لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم حتی خیال نای اسماعیل خود را همسایه با تصویری از خنجر نکردیم بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من عاشق سياست وحاشيه هاي اون هستم من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي... دیدم قدری گرفته ام انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود من هم رفتم