داستان کوتاهی درباره ی عشق

سلام ...
ایمان ( بچه ی برادرم که کلاس اوله ) اومده بود خونمون و موقع خداحافظی ، مامانو محکم بغل کرد و گفت : " مامان بزرگ ! من هممممممممممه ی مامان بزرگامو می چلونم !


پی نوشت : این بچه هم مثل هر بچه ی دیگه ای دو تا مامان بزرگ بیشتر نداره البته !


پی نوشت بی ربط : ترم جدید ایتالیایی ثبت نام کردم . دوستان دیگه نگران نباشن !

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدایی

سلام غزل ... همیشه می خونمت اما هیچ وقت نمی دونم چی بنویسم . بنابر این فقط یه شاخه مهربونی [لبخند]

عباس

سلام...این بچه برادرت چقدر شبیه منه چون بر خلاف شما و سایر انسانها منم کلی مامان بزرگ دارم اینو کاملن جدی میگم ...یا حق

امیر

ِِِِallora? come va l'italiano? spero bene

وحید

آه که میزند برون،از سر و سینه موج خون***من چه کنم که از درون،دست تو میکشد کمان...

حامد

آدم نمی شی! همین به ذهن ام رسید... کلی هم براش فکر کردم! کم مونده بود تاج محل رو بذاری سرت... خبر داری!

امیر

اون موقع‌ها فکر کنم آسون تر بود. شنیدم این اواخر هم مدرسه ایتالیایی خیلی مزخرف شده و هم سفارت خیلی سخت‌گیر شده. به هر حال امیدوارم موفق باشی و اگر کمکی از دست من بر میاد حتماً بگو.

عباس

سلام...3نقطه رو شاید بشه فهمید ولی اونهمه رو عمرن...یا حق

مانا

وای اینن بچه ها...این بچه ها...من عاشقشونم.... این آقاهه دیگه ختم روزگار بود...فکر کن! یاسر فکر میکرد مثلا چی رفتم از یه مرد!!!! پرسیدم!این آقاهه کامنت خصوصی گذاشته بود.بعد من نخونده بودم،یاسر خونده بود.کلی خندیدیم(البته بعد از اینکه من عصبانیتم تموم شد!!)یاسر میگه انگار ازش پرسیده باشی ...فروشی تو بوشهر کجاست!

Hectorist

همین شماهایین که منابع مفید اینترنتی رو به اف میدین دیگه! من سرچ کردم دنبال نقد فیلم میگردم ، وبلاگ تو اومده! آخه یعنی چی؟ [خرخون]