داستان آخرین برگی که امروز فهمیدم قلابی بود !

سلام ...

یاد داستان " آخرین برگ " افتاده م . همون که برنامه کودک نشون می داد . که بچه هه مریض بود و به درخت پاییزی رو به روی پنجره ش نیگا می کرد که یه وخ همه ی برگاش نیفتن . اون وخ دوستش رفته بود رو دیوار پشت درخت یه برگ نقاشی کرده بود تا بچه هه نفهمه همه ی برگای درخته ریختن ... که زنده بمونه ...

...

امروز فهمیدم اون یه دونه برگه ، نقاشی بوده ! فهمیدم همه ی برگاش ریخته ن ...

...

دارم سعی می کنم به این فک کنم که می تونم امیدوار باشم و منتظر باشم تا بهار ، که درخته دوباره برگ دربیاره ... اگه تا اون موقع زنده باشم ... اگه تا اون موقع از غصه و بی پولی دق نکنم !!

 

پی نوشت : سخته . واقعن سخته . اصن فکرشو نمی کردم این همه سخت باشه . ولی اینجا دست کم خیلی قوی شده م . خیلی بیشتر از ایران . شایدم قوی تر نشده باشم . فقط برگشته باشم به اون سالایی که آقا تازه رفته بود و من و مامان دو تایی یه زندگی رو از نو ساختیم ... اون موقع یه بچه کوچولوی خیلی قوی بودم . شاید برگشته باشم به چارده پونزده سال قبلم ... این خوبه !

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی یار

1- سلام 2-مرد یا زن آن است که در کشاکش درد... 3- یه فال حافظ بگیر ببین اون چی میگه. اگه معتقد باشی میاد واست : یوسف گمگشته باز آید به کنعان ... یا یه غزل شبیه این . یه غزل شبیه آینده ی غزل 4- باور کن این یه رازه که من تازه کشفش کردم- گوشتو بیار جلو- : مردم دورو ورت /ورم / ورمون وضعشون شبیه خودت یا بد تره. فقط زرنگاش آبرو داری میکنن و دم نمی زنن! 5-

آی لار...

تو همیشه قوی بودی و هستی... حتی وقتی که نشانه های خستگی و از هم پاشیدگی رو می شه از روی رد واژه هات دید.... این خیلی خوبه... می دونی... تو عمران یه مبحث داریم تو طراحی مقاطع... روش طراحی الاستیک و پلاستیک.. خلاصه که تو روش الاستیک بیشتر از ظرفیت الاستیک مقطع استفاده می شه. برای وقتایی خوبه که یه سازه ی خیلی مهم داشته باشی و بخوای تو هیچ حادثه ای آخ نگه... این روش خوب البته خیلی گرونه... چون همه چیز خدا تومن می شه اندازه اش... جاش یه روش هست که روش پلاستیکه. توش از ظرفیت تغییر شکل ماده استفاده می شه. به اصطلاح وقعتی بار زیاد می شه به جای مقاومت کردن در برابر بار با تغییر شکل دادن انرژی جذب می کنه... این روش نتیجه اش خیلی خداست..جالب... حالا داشتم به این فکر می کردم که تو من رو یاد اون روش الاستیکه می ندازی... خودم البته تا حد زیادی پلاستیکم... خم می شم... کج می شم... به شکل اول هم باز نمی گردم هیچ جوره... اما از بین نمی رم... و چیزهایی که باید به مقصد برسونم رو هم می رسونم... چه ربطی داشت؟ نمی دونم... اما گاهی بازگشت قشنگه

آرزو

غزل یه نگاه به پاهات کن به جای این که هی زل بزنی به قعر زمین. اه! به تو هم میگن غزل؟

سید روح

سلام آخه بی معرفت صد بار بهت گفتم هر چی کار نقاشی داری بگو ما واست انجام میدیم حالا تو بگو یه برگ ... بهتره که به خاطر یه برگ به این خارجکی ها رو بزنی... در ضمن لااقل به دوستان قدیم نمی تونی سر بزنی همون آلبوم های قدیم رو نیگا کن جلسه ماهانه و گلابدره و هزارتا خاطره دیگه هس واست تا غزل خانوم سرپا وایسه به قول همین کرگدن خودمون: قوی باش غزل شایدم بهتره بگم: خودت باش غزل

نیکیار

سلام سالها از هم صحبتی شیرین شما میگذرد اما حضورتان همچنان در خاطرم درخشان و شیرین است www.pooyaee.persianblog.ir به وبلاگستان برگشته ام

نیکیار

"the last leaf " o'henry رو هفته پيش خوندم . پيام آخرين برگ يادت نره! هر كجا هستي مطمئنم آسمان مال توست

اصلا به تو چه؟!

میدونی یه ویژگی مشترک من و تو چیه؟ این که تو مشکلات مصمم میشیم و یه ذزه که خدا راه نفسمون رو باز میکنه وا میدیم.

اين روزها ...

اُه! سلام بعد چقدر!!! رفتی پس! ستاره منو هم پیدا کن اونجا که هستی و بعدشم یه چیزی که خصوصی میذارمش

یکتا

به طرز فاجعه باری جات خالیه عوضی لعنتی ... ( تا حالا تو ملا’ عام فحش نداده بودم غزل! به خدا راست می گم. )