داستان من و ... تو

سلام ...

چه دل نازکیم از هم ... چه تنهایی م با هم ... چه دلتنگیم بی هم ...

تمام ما را می توانم توی همین سه تا جمله ی ناتمام بالا بگنجانم ... تمام " ما " را ...

............

من چه قدر زود دلتنگ تو می شوم نازنین ! چرا این قدر زیادی تو ؟ آن قدر زیادی که زود از دستم سر می روی ... آن قدر زیادی که وقتی سر می روی ، دلم برایت تنگ می شود ! آن قدر زیادی ، که دلم نمی خواهد همیشه تو را ... آن قدر زیادی ، که وفتی نیستی ، دلم تو را بیشتر از همیشه و همه می خواهد !

.............

پس چرا این جور هم دیگر را ... پس چرا این قدر زود دلم تنگ ت می شود نازنین ؟!

/ 8 نظر / 7 بازدید
آی لار...

سلام بر خانم ایتالیایی. امیدوارم خوب باشی دختر جان و زندگی ات به کام دل ات باشد. بقیه حرف هام هم اصلا مهم نیست... مخلصیم

مهران

شنیدم خیلی سرد شده هوای اونجا , 43- درجه !؟‌[تعجب] یوونتوس - میلان [رویا]

نسترن

سلام غزل جون خیلی خوشحالم ازاینکه با وبت اتفاقی برخورد کردم. علتش اینه که من مسلمانم و یه سری سوالاتم در خصوص دین حضرت مسیح علیه السلام برام هست که میخوام بپرسم. اگه دوست داشته باشی که باهم ارتباط از طریق وب داشته باشیم خیلی خوبه . اگه ممکنه خبرم کن ممنون بای

سحر

آخرین تکه ی قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامی چیزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی تر از حوض آبی کلبه ی تنهایی ام .

سمانه

سلام امروز اولین باری هست که به وبلاگت سر زدم چقدر جالب بود برام منم عینهو تو شدم